تبلیغات
سایبون عاشقی - امید به خدا





مردى تنها دریكى از روستاهاى امریكا زندگى مى كرد.



او مى خواست مزرعه سیب زمینى اش را شخم بزند


اما این كار خیلى سخت بود.


تنها پسرش بود كه مى توانست به او كمك كند


كه او هم در زندان بود.



پیرمرد نامه اى براى پسرش نوشت



و وضعیت را براى او توضیح داد:      

                                                                

پسر عزیزم من حال خوشى ندارم


چون امسال نخواهم توانست سیب زمینى بكارم.


من نمیخواهم این مزرعه را از دست بدهم,


چون مادرت همیشه زمان كاشت محصول را دوست داشت.


من براى كار مزرعه خیلى پیر شده ام.


اگر تو اینجا بودى تمام مشكلات من حل مى شد



ومن مى دانم كه اگر تو اینجا بودى



مزرعه را براى من شخم مى زدى.



دوستدار تو پدرت.



"طولى نكشید كه پیرمرداین تلگراف رادریافت كرد:



"پدربه خاطر خدامزرعه راشخم نزن



من انجا اسلحه پنهان كرده ام"



ساعت4صبح فردا ماموران وافسران پلیس محلی



درمزرعه پیرمرد حاضرشدند



وتمام مزرعه راشخم زدند بدون اینكه اسلحه ای پیدا كنند.



پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت



وبه اوگفت كه چه اتفاقی افتاده



ومیخواهد چه كند پسرش پاسخ داد



":پدر!برو سیب زمینی هایت رابكار



,این بهترین كاری بود كه میتوانستم



از زندان برایت انجام دهم .



"نتیجه ی اخلاقی:



دردنیا هیچ بن بستی نیست .



یاراهی خواهیم یافت



ویا راهی خواهیم ساخت



تاریخ : چهارشنبه 6 آذر 1392 | 05:48 ب.ظ | نویسنده : هستی قربانی | نظرات

  • ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای | اس ام اس دون