تبلیغات
سایبون عاشقی - مامان جونم ...
  اسباب بازی های روی زمین راجمع کرد


 ودفترچه تلفن را سرجایش درکشوی میز برگرداند.



گلدان ها را آب داد،



سطل آشغال اتاق را خالی کرد



وحوله خیسی را روی بند انداخت.



بعد ایستادو خمیازه ای کشید کش وقوسی به بدنش داد



وبه طرف اتاق خواب به حرکت درآمد،



کنار میز ایستادو یادداشتی برای معلم نوشت ،



مقداری پول را برای سفر شمرد و کنارگذاشت 



وکتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت.



بعد کارت تبریکی را برای تولدیکی از دوستان امضا کرد



ودر پاکتی گذاشت، آدرس را روی آن نوشت



وتمبر چسباند ؛



مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت



و هر دورا درنزدیکی کیف خودقرارداد .



سپس دندان هایش رامسواک زد.



باباگفت:



“فکرکردم گفتی داری میری بخوابی”



ومامان گفت:



” درست شنیدی دارم میرم.



” سپس چراغ حیاط راروشن کردودرها را بست.



پس ازآن به تک تک بچه ها سرزد،



چراغ ها راخاموش کرد،



لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت ،



جوراب های کثیف را درسبد انداخت،



با یکی از بچه ها که هنوز بیداربود



و تکالیفش را انجام می داد گپی زد،



ساعت را برای صبح کوک کرد،



لباس های شسته را پهن کرد،



جا کفشی را مرتب کرد



وشش چیز دیگررابه



فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد،



اضافه کرد.سپس به دعاو نیایش نشست.



درهمان موقع بابا تلویزیون راخاموش کرد



وبدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت:



” من میرم بخوابم”



و بدون توجه به هیچ چیز دیگری،



دقیقاً همین کارراانجام داد!




تاریخ : شنبه 30 فروردین 1393 | 05:23 ب.ظ | نویسنده : هستی قربانی | نظرات

  • ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای | اس ام اس دون